X
تبلیغات
همش همین ...
همش همین ...
چقدر عاقلند کسانی که در عشق احمقند...
+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 10:35 PM  توسط مسعود | 

خداوندا!


مگر نه‌اینکه من نیز چون تو تنهایم


 پس مرا  دریاب


و به سوی خویش بازگردان ،


دستان مهربانت را بگشا 


که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم ...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 10:30 PM  توسط مسعود | 
امشب باز دل بهانه تو را دارد...

و من در اين غربت...چه تنهايم.

به چشمک ستاره ها خيره شدم.گويي چشمان سياهت

برابرم پلک مي زند.انگار برق چشمانت هست،

که در آسمان بي انتها،نگاهم را به خود دوخته.

اي کاش سيلاب اشک هايم فرصت پلک زدن را به من

نمي داد....

......مي بيني شب ها اين گونه برايم مي گذرند،

جايت خالي است کنار خيال باراني من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 9:11 PM  توسط مسعود | 
روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت

هر کس غصه ی اینکه چه می کرد نداشت

چشمه ی سادگی از لطف زمین می جوشید

خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت...

.............................................................................................................................................

هر که خوبی کرد زجرش می دهند                                               هر که زشتی کرد اجرش می دهند

باستان کاران تبانی کردند                                                          عشق را هم باستانی کردند

هرچه انسان ها طلایی تر شدند                                                 عشق ها هم مومیایی تر شدند

اندک اندک عشق بازان کم شدند                                               نسلی تز بیگانگان آدم شدند...


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 9:48 PM  توسط مسعود | 
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 4:55 PM  توسط مسعود | 
شیشه پنجره را باران شست

از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 4:51 PM  توسط مسعود | 

حالا که تموم شد تو هم داری میــــری

مبادا که دست کسی رو بگیـــــــــــری

خدایا نگا کن درست تو چه وقتـــــــــی

پر از اشکم اما می خندم به سختـــی

گلو مو رها کن تو ای حق حق مـــــــن

میمردم برا اون نبود عاشق مــــــــــــن

مبادا که عشقم تو قلبش بمیـــــــــــره

می ترسم که دست کسی رو بگیـــره

بگین کاری این بار ازم بر نیومـــــــــــــد

بگین کم آوردم یا صبرم سر اومــــــــــد

بگین باز بیاد و به قلبم بشینــــــــــــــه

بگین جای اسمش هنوز نقطه چینـــه

تو احساس من رو چه راحت ربـــــودی

اگر من شکستم مقصر تو بـــــــــــودی

مگه من رو در حد مردن ندیــــــــــــدی

تو دلخور نبودی چرا دل بریــــــــــــــدی

دلم روز و شب رو تو تنهایی سر کــرد

بگین که تمومه دعاهاش اثر کـــــــــرد

بگین اونو دست خدامون سپـــــــــردم

مقصر نبودم ولی پاشو خـــــــــــــوردم

بگین خیلی وقته که صبرم سر اومــد

بگین کاری کرده که دادم در اومـــــــد

بگین خیس اشکه همه تار و پـــــودم

بگین تا بدونه مقصر نبــــــــــــــــــودم

راستی الان عزیز من سرت رو شونه کیه؟صدای خنده های تو الان تو خونه کیه؟روزای

خوب زندگیم تمومشون صرف تو شد میگفتی راهمون جداس آخرشم حرف تو شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 10:45 PM  توسط مسعود | 
خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی ...

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 8:2 PM  توسط مسعود | 
اصل اول: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید. 

اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست. در این دنیا از شما انتظار می‌رود که

قبل از آن‌که نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید، کار مثبتی انجام دهید.


اصل سوم: پس از فارغ‌التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام، کسی به شما رقم فوق‌العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد.به همین ترتیب قبل از آن‌که بتوانید به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.
اصل چهارم: اگر فکر می‌کنید، معلم شما سختگیر است، سخت در اشتباه هستید. پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم: آشپزی در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگ‌های ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند،

 از نظر آنها این کار «یک فرصت» بود.


اصل ششم: اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید، از نالیدن دست بکشید

و از اشتباهات خود درس بگیرید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 5:43 PM  توسط مسعود | 
باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.

من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.

یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک

از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.

بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.

سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.

می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی

هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.

روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛

“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی – خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 5:15 PM  توسط مسعود | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 10:58 AM  توسط مسعود | 
اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند پس بگذار پایان تو را غافلگیر کند درس مثل آغاز
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 4:21 PM  توسط مسعود | 
مهربانم، ای خوب

یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا

بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها، به تو می اندیشد

و دلش از دوری تو دلگیر است...

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر درمانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند، هر کجا هستی، به سلامت باشی

و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که دنیایش را

همه هستی و رویایش را

به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد...

مهربانم ای خوب

یک نفر هست که با تو

تک و تنها با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور

پراحساس و خیال است و سرور

مهربانم این بار یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 4:7 PM  توسط مسعود | 
چارلی چاپلین :وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به تو نشان میدهد تو هزار دلیل برای خندیدن به او نشان بده. مرسی سپیده
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 4:1 PM  توسط مسعود | 

گاهي دلم مي خواهد بداني حال من چگونه است اما بدان كه من هميشه حال تو را مي دانم.اغلب دلم برايت تنگ مي شود هر لحظه يك بار تنــفــست مي كنم.جاي تعجب نيست يك ديوانه دارد با تو حرف مي زند خودت قضاوت كُن كه اول ديوانه نبود و حالا خوشحال است كه تو ديوانه اش كردي.اي وحيِ محض،الهام تمام ،اي خودِ حقيقت، اي سئوال همه جوابها و اي جواب ِهمه سئوال ها.

راستي آن چيزي كه ماه ها پيش بردي حالا كجاست ؟؟

اينگونه نگاهم نكن ، دلـــم را مي گويم.تنهايي گاهي سبب مي شود كه در دامنه هاي زندگي اتراق كني و بار تحملت را بر شانه هاي كوه بزاري تا خستگي ات كمي در برود. راستي چه حكمتي ست كه من بيشتر ، غروب ها دلم براي تو تنگ مي شود!! نه فكر كني كه خورشيدي ، نه عزيزم خورشيد شبها مي رود و گل هاي آفتاب گردان را به حال خودشان مي گذارد.اما جالب است كه تو مهتاب هم نيستي كه روزها بروي در حقيقت تو هيچ وقت نمي روي كه قرار باشد بيايي.

بمان اما اين بار نه ديگر از آن ماندن هايي كه رفتن دارد اين بار به زبان عاميانه بمان، به زبان همه كه وقتي تنها مي شوند ماندن كسي را زير لب با صاحب آسمانها در ميان مي گذارند ، يك بار هم به خاطر كسي كه يه عمر برايت مُرد ، بمان.
.
.
.
.

يك بار هم به خاطر كسي كه يه عمر برايت مُرد ، بمان
يك بار هم به خاطر كسي كه يه عمر برايت مُرد ، بمان
يك بار هم به خاطر كسي كه يه عمر برايت مُرد ،
بمان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 10:0 AM  توسط مسعود | 

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو ،

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو ،

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه ،

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن ،

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير ،

براي عشق وصال كن ولي فرار مكن ،

براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن ،

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش ،

براي عشق خودت باش ولي خوب باش.

ممنون مهدی آقا جون

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 9:53 AM  توسط مسعود | 

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند…

نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست؛ بعد واتسون را بیدار کرد و گفت : نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟!

 

واتسون گفت : میلیون ها ستاره می بینم !

هلمز گفت:  چه نتیجه ای می گیری؟!

 

واتسون گفت : از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم

از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد

از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد...!

 نظر شما؟؟؟

ش رل و ک ه ل م ز ق د ر ی ف ک ر ک ر د و  گ ف ت :  و ا ت س و ن ! ت و  ا ح م ق ی  ب ی ش   ن ی س ت ی !  ن ت ی ج ه  ی  ا و ل  و م ه م ی ک ه ب ا ی د ب گ ی ر ی  ا ی ن   ا س ت  ک ه چ ا د ر م ا ر ا د ز د ی د ه  ا ن د !!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 4:21 PM  توسط مسعود | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 4:23 PM  توسط مسعود | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 3:56 PM  توسط مسعود | 
امشب
 در یک خواب عجیب
رو به سمت کلمات
باز خواهد شد
باد چیزی خواهد گفت
سیب خواهد افتاد
روی اوصاف زمین خواهد غلتید
تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت
سقف یک وهم فرو خواهد ریخت
چشم
هوش محزون نباتی را خواهددید
پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید
راز سر خواهد رفت
ریشه زهد زمان خواهد پوسید
سر راه ظلمات
لبه صحبت آب
برق خواهد زد
 باطن اینه خواهد فهمید
 امشب
ساقه معنی را
وزش دوست تکانخواهدداد
بهت پرپر خواهد شد
 ته شب یک حشره
قسمت خرم تنهایی را
تجربه خواهد کرد
داخل واژه صبح
صبح خواهد شد

                             سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 6:57 PM  توسط مسعود | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
آپلود عکساتون اینجا
سنگ روی سنگ بند میشود
دنیای عجیب N L P
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1390
تیر 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
آذر 1388
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
پیوندها
رز سپيد
سکوت
عقرب فضايي
یه دوست شاید سکوت
NaFaS
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

onLoad and onUnload Example

masoud
 
تبليغات X قصه ی عشق من باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش... دفتر عشق... هنوز بی وفایی نکرده ام که به من میگویی بی وفا! من قلبی دارم عاشق ، پاک و بی ریا! هنوز بی وفایی ندیده ای که به من میگویی لایق عشقت نیستم هنوز خیانت ندیده ای که میگویی یکرنگ نیستم چرا باور نمیکنی که عاشقت هستم ، چگونه بگویم که من تنها با تو هستم اینها همه بهانه است ، حرفهایت خیلی بچه گانه است چشمهایت را باز کن و مرا ببین ، این بی قرارها و انتظار قلبم عاشقم را ببین ببین که چه امید و آرزوهایی دارم با تو ، در مرامم نیست بی وفایی و خیانت به تو! تویی که تنها در قلب منی ، مثل نفس در سینه منی ، چرا باور نمیکنی که تنها عشق منی ، چرا باور نمیکنی که تنها تو ، فقط تو در قلب منی ! چرا باور نمیکنی دوست داشتن هایم را ، باور نمیکنی احساس این دل دیوانه ام را هنوز شب نشده به فکر روشنایی فردا هستم ، میترسم که شب را دوباره با ترس و دلهره بگذرانم ، ترس از حرفهای تو ، ترس از بهانه های تو ، دلهره برای از دست دادن تو! آرامش را از من گرفته ای ، از آن لحظه که فهمیدی زندگی منی ، زندگی را نیز از من گرفته ای ، هر کس مرا میبیند میگوید چرا اینقدر آشفته ای ، عاشق هستم ولی چهره ام مثل یک عاشق تنها و شکست خورده است ، در انتظار تو نشسته ام ، اما هر کس مرا میبیند میگوید این بیچاره چه غم سنگینی در دلش نشسته است! آهسته بیا ، باز هم که فراموش کرده ای کجا آمده ای اینجا قلب من است آهسته ، این قلب، شکسته… نگاهی کن ببین درهای قلبم بسته شاید باز هم بی وفایی مثل تو پشت دیوار قلبم نشسته ! آمده ای که بگویی پشیمانی؟ اما هنوز چند روزی بیش نیست که از آن روز گذشته آتش دلم همچنان در حال سوختن است ، بگذار خاکستر شود ، بعد بیا و دوباره دلم را بسوزان بگذار گونه های پر از اشکم خشک شود ، بعد بیا و دوباره اشکم را در بیار آهسته ، قلبم بدجور شکسته دوباره آمده ای که چه بگویی به این دل خسته آمده ای دوباره بشکنی قلبم را ، یا باز هم به بازی بگیری این دل تنهایم را … بی خیال ، با تنهایی بیشتر رفیقم تا با تو ای نارفیق هیچ خاطره ی خوشی ندارم از تو بگذار در حال خودم باشم ، نه مهربانی تو را میخواهم ، و نه دلسوزی های تو را نمیبخشم آن قلب بی وفای تو را بگذار در حال خودم باشم ، به تنهایی بیشتر از تو ، نیاز دارم ، پس بگذار با تنهایی تنها باشم در خلوت خویش با غمها باشم ، نمیخواهم دوباره بازیچه دست این و آن باشم آهسته ، غم سنگینی در دلم نشسته … تو که میخواستی امروز بروی پس چرا دیروز با من عهد بستی تو که میخواستی امروز مرا تنها بگذاری پس چرا دیروز مرا عاشق خودت کردی به یادت هست حرفهای روز اول آشنایی را به یادت هست قول و قرارهای آن روز بارانی را به یادت هست فریاد دوستت دارم را به یادت هست از اول کوچه دویدن، به شوق در آغوش کشیدن من را میگفتی میخواهم دنیا نباشد اما مرا داشته باشی یک لحظه نیز نیامده که بدون من نفس کشیده باشی حالا من هستم و نگاهی خسته ، به چه کسی بگویم دردهای این دل شکسته من که مانده ام در پشت درهای بسته ، تو کجایی ، دلت با دلی دیگر در کنار ساحل عشق نشسته روزهای تکراری ، گذشت آن لحظه های بیقراری گذشت آن شبهای پر از گریه و زاری کمی دلم آرامتر شده فراموشت نکرده ام ، مدتی قلبم از غمها رها شده شب های تیره و تار من مدتی بیش نیست که میگذرد از آن روز پر از غم به یاد می آورم حرفهایت را باز هم گذشته ها میسوزاند این دل تنهایم را از آن روز تا به امروز تنهای تنها مانده ام دل به هیچکس ندادم و هنوز با غصه ها مانده ام نمیتوانم فراموشت کنم ، محال است روزی بیاید که یادت نکنم یا با دیدن عکسهایت گریه نکنم... نمیتوانم فراموشت کنم…. نمیتوانم فراموشت کنم نوشته شده در سه شنبه 2 فروردین1390ساعت 22:8 توسط ŤāηĦ䥀 ŧäηĦā | 4 رفیق شفیق -------------------------------------------------------------------------------- تو از این وادی سرما زده نومید مباش "دی" زمانی دارد و زمستان اجلش نزدیک است ... نوروز باستانی مبارک نوشته شده در یکشنبه 29 اسفند1389ساعت 16:12 توسط ŤāηĦ䥀 ŧäηĦā | 4 رفیق شفیق -------------------------------------------------------------------------------- ای چشم سخنگو تو بشنو ز نگاهم دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم وین درد نهانسوز نهفتن نتوانم چون پرتو ماه آیم و چون سایه ی دیوار گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم... آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت ... خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد ... می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست... اینجا که من رسیده ام ... ته دنیای بدون تو بودن است!! همانجایی که شاید فکرش را هم نمی کردی دوام بیاورم! ولی من ایستاده به اینجا رسیده ام! خوب تماشا کن... دلم هم تنگ نشده! یعنی دلم را همانجا پیش خودت گذاشتم ... تو باش و دل من و همه فریادهایی که ... من تردید داشتم که با نبودنت آرام می شوم یا با بودنت خوشبخت؟ و حتی شک داشتم که آرامش را می خواهم یا خوشبختی را! و هنوز دست و پا میزنند ذهن خسته ام... قلب درمانده ام... چشمان بهت زده ام... حرف هایم این روزها سر و ته ندارد..!! دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد … دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند… دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد… دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد… دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد … دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست… دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده… دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده… دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است… دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است… دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است… دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است… دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است… دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست… دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند… دلم برای تو تنگ است که ...!!! نوشته شده در یکشنبه 22 اسفند1389ساعت 17:20 توسط ŤāηĦ䥀 ŧäηĦā | 20 رفیق شفیق -------------------------------------------------------------------------------- عاشقانه ها... پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین سینه را ساختی از عشقش سرشارترین آن که می گفت منم بهر تو غمخوارترین چه دل آزار شد آخر... چه دل آزارترین... نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند نه همین در غمت این گونه نشاند با تو چون دشمن دارد سر جنگ دلِ دیوانه ی تنها ... دلِ تنگ ناله از درد مکن آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن با غمش باز بمان سرخ رو باش ازین عشق و سر افراز بمان راه عشق است که همواره شود از خون رنگ دلِ دیوانه ی تنها ... دلِ تنگ... خیلی ممنون انقدر آسون منو داغون کردی واسه احساسی که داشتم دلمو خون کردی تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی منو به محبت دو روزه مهمون کردی همه عالم می دونستن که بری میمیرم اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم من حواسم به تو بود و تو دلت سر به هوا با همین سر به هواییت منو ویرون کردی من که با نگاه شیرین تو فرهاد شدم مگه این کافی نبود که منو مجنون کردی؟ همه عالم می دونستن که بری میمیرم اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم... ما ه من غصه چرا ؟! آسمان را بنگر که هنوز .. بعدِ صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد ! یا زمینی را که دلش ازسردی شب های خزان نه شکست و نه گرفت ! بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید ودر آغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت تا بگوید که هنوز، پرُ از امنیت احساس خداست ! ماه من غصه چرا !؟! تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم ، همه خوشبختی توست ! ماه من ! دل به غم دادن و از یاءس سخن ها گفتن کار آن هایی نیست ، که خدا را دارند ... ماه من ! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات از لب پنجره ی عشق زمین خورد و شکست، با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن وبگو با دل خود که خدا هست ، خدا هست ! او همانی است که در تار ترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم می داد ... او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد همه ی زندگی ام غرق شادی باشد .... ماه من ! غصه اگر هست بگو تا باشد ! معنی خوشبختی ، بودن اندوه است ...! این همه غصه و غم این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه ! میوه ی یک باغند همه را با هم و با عشق بچین ... ولی از یاد مبر، پشت هرکوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا و در آن باز کسی می خواند که خدا هست ، خدا هست ! ولی غصه چرا... ؟؟! اگه وقت داری یه سر برو ادامه مطلب... ادامه مطلب نوشته شده در شنبه 21 اسفند1389ساعت 21:25 توسط ŤāηĦ䥀 ŧäηĦā | 6 رفیق شفیق -------------------------------------------------------------------------------- عاشقانه ها دستهای من سرده یعنی که من تنهام یعنی ازت دورم یعنی تو رو می خوام دستهای من سرده یعنی که دلتنگم یعنی برای تو با گریه می جنگم... تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشمها را بستند و چه با دل کردند... وای سهراب کجایی آخر؟... زخم ها بر دل عاشق کردند و چه خونی به چشمان شقایق کردند! تو سهراب کجایی؟ که همین نزدیکی عشق را دار زدند همه جا سایه دیوار زدند! وای سهراب... دلم... بعدِ من روزی اگر بغضی گلویت را فشرد... پای احساست اگر بر سنگ خورد... یا اگر یک روز دستان تو هم گرمی دست کسی را در میان خود ندید... و اندر آن هنگام تلخ... که فضای سینه ات جز آه آتشناک چیزی را نمی دارد گذر... یادی از این عاشق افسرده کن... روزگاری بعد از این... شاخه ی خشکی اگر دیدی به باغ... یا گل پژمرده ای دیدی به خاک... بلبل افسرده ای دیدی به شاخ... یادی از این شاعر پژمرده کن... گر شبی تنها شدی در خلوتی... یافتی از بهر گریه مهلتی... لیک اشکی گونه ات را تَر نکرد... درد خود را با خدا گفتی ولی باور نکرد... یادی از من کن ... که دیگر نیستم... دیدی ای دل....!!! دیدی آن را که تو خواندی به جهان یار ترین سینه را ساختی از عشقش سرشار ترین آن که می گفت منم بهر تو غمخوار ترین چه دل آزار شد آخر... چه دل آزار ترین...!! تو این دنیا تو این عالم میون این همه آدم ببین من دل به کی دادم!! به اون کس که نمی خوادم... دلم شیشه دلش سنگه!! واسه سنگه دلم تنگه.... از تو انتظار نداشتم دستامو رها کنی من واست بمیرم و تو به یکی دیگه نیگا کنی باورم نمیشه که من از خدا تورو بخوام تو واسه یکی دیگه شبا خدا خدا کنی... زیر سایبون چشمات تو شبستون نگاهت مچ عشقتو میگیرم!! بین پاییز و زمستون انتظار و نم بارون میون نا مهربونیت تا بخوای برات میمیرم...!! وقتی فهمید میخوامش خندید و رفت التماسو توی چشمام دید و رفت با تموم خوبی هام اون بی وفا رنگ غم توی چشام پاشید و رفت... اونکه نخواست پیشم باشی حالا کجاست صبرم بده...؟؟ خدا...گرفتی عشقمو... جواب قلبمو بده... یکی میاد...من میدونم... یکی که می شکنه تورو... تنهات میذاره و میره... میگیره انتقاممو... اونوقته که دل تو هم می سوزه مثل دل من... میخوای سراغ من بیای..؟ نه.. دیگه حرفشم نزن...! تو آخرین ترانه مو بهش زدی چوب حراج تو رفتی و با رفتنت عاشق کُشی شده رواج... عاشقی مایه ی درد است چه هجران... چه وصال... خسرو از عشق جدا نالد و فرهاد جدا... دلا... دیشب چه میکردی تو در کوی جبیب من...؟ الهی خون شوی ای دل! تو هم گشتی رقیب من...!! بی قرارم من و در این دل تنگم گِله هاست آه... بی تاب شدن عادت بی حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست... شب عشق است و هرکس دست یار خویش می بوسد... غریبم... بی کَسم... من دست غم ، غم دست من بوسد... از عاشقی تباهی از زندگی مصیبت از دوستی شکست و از سادگی خیانت .... نوشته شده در شنبه 21 اسفند1389ساعت 21:13 توسط ŤāηĦ䥀 ŧäηĦā | 35 رفیق شفیق -------------------------------------------------------------------------------- عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي... عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاري است... عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته است... عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن شانه هاي محکمي است که بتواني به آن تکيه کني و از غم زندگي برايش اشک بريزي... عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني... عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد... عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است... عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست... نوشته شده در سه شنبه 17 اسفند1389ساعت 15:29 توسط ŤāηĦ䥀 ŧäηĦā | 4 رفیق شفیق -------------------------------------------------------------------------------- نازنين آمد و دستي به دل ما زد و رفت پرده ي خلوت اين غمكده بالا زد و رفت كنج تنهايي ما را به خيالي خوش كرد خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت درد بي عشقي ما ديد و دريغش آمد آتش شوق درين جان شكيبا زد و رفت خرمن سوخته ي ما به چه كارش مي خورد كه چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت رفت و از گريه ي توفاني ام انديشه نكرد چه دلي داشت خدايا كه به دريا زد و رفت بود آيا كه ز ديوانه ي خود ياد كند ؟ آن كه زنجير به پاي دل شيدا زد و رفت ... حسرت ديدارش در درونم غوغا می کند....شادی را از ذهنم می ربايد و به اشکهايم می سپارد.... تنهايی از پس چشمهايم فرياد می زند....سکوت شب با حرکت قلم روی کاغذ میشکند....تيک تيک ساعت خبر گذشتن زمان را در گوشهايم فرياد می زند....هر لحظه از خودم دورتر می شوم....اشکی چشمهايم را تار می کند و بودنش را در من فرياد می زند و من دلتنگی ام را در شفافی او...غمی در درونم شکل گرفته و در انتظار صدايی آشنا گوشهايم تيز گشته....به تولدی دوباره نيازمندم تا بودنم را ثابت کنم....بايد کاری بکنم اما دست و بالم بسته است....نميدانم چه بايد بکنم.... خدايا رهايم کن از اين تيرگی و تنهايی..... برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است... تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند... در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم... ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم... تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم... آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم... و بر صورت مه آلودت می لغزیدم... ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم... تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد... که مرهمی شود برای دلتنگی هایم .... آدمی دو قلب دارد ! قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حظورش بي خبر. قلبي كه از آن با خبر است همان قلبي ست كه در سينه مي تپد همان كه گاهي مي شكند گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه و گاهي هم از دست مي رود... با اين دل است كه عاشق مي شويم.. با اين دل است كه دعا مي كنيم... با همين دل است كه نفرين مي كنيم... و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم... اما قلب ديگري هم هست.قلبي كه از بودنش بي خبريم. اين قلب اما در سينه جا نمي شود و به جاي اينكه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد اين قلب نه مي شكند نه ميسوزد و نه مي گيرد سياه و سنگ هم نمي شود از دست هم نمي رود... زلال است و جاري مثل رود و نسيم و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد... اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا مي كند وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد وقتي تو مي رنجي او مي بخشد... اين قلب كار خودش را مي كند نه به احساست كاري دارد نه به تعلقت نه به آنچه مي گويي... نه به آنچه مي خواهي... و آدمها به خاطر همين دوست داشتني اند... به خاطر قلب ديگرشان به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند ... مهربانم، ای خوب یاد قلبت باشد... یک نفر هست که اینجا... بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو... تک و تنها، به تو می اندیشد... و کمی دلش از دوری تو دلگیر است... مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد... یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته ... بر درمانده... و شب و روز دعایش این است زیر این سقف بلند... هر کجا هستی... به سلامت باشی... و دلت همواره... محو شادی و تبسم باشد مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش را... همه هستی و رویایش را... به شکوفایی احساس تو پیوند زده... و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد... مهربانم ای خوب یک نفر هست که با تو... تک و تنها با تو... پر اندیشه و شعر است و شعور پراحساس و خیال است و سرور مهربانم این بار یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است... و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد... و دعا می کند این بار که... تو با دلی سبز و پر از آرامش راهی خانه خورشید شوی و پر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه و آبی فردا برسی .... نوشته شده در شنبه 14 اسفند1389ساعت 18:10 توسط ŤāηĦ䥀 ŧäηĦā | 10 رفیق شفیق -------------------------------------------------------------------------------- وصال او ز عمر جاودان به خداوندا مرا آن ده که آن به... ------------------------------------------------- تصمیم خودمو گرفتم بهش یه فرصت دوباره دادم بهش گفتم کل گذشته رو فراموش میکنم انگار اتفاقی نیفتاده اما اونم باید بهم ثابت کنه کارم اشتباه نبوده امیدوارم خدا کمکم کنه که بتونم بشناسمش... نوشته شده در شنبه 14 اسفند1389ساعت 17:25 توسط ŤāηĦ䥀 ŧäηĦā | یک رفیق شفیق -------------------------------------------------------------------------------- فریدون مشیری نشسته ماه بر گردونه عاج به گردون مي رود فرياد امواج چراغي داشتم، كردند خاموش، خروشي داشتم، كردند تاراج .... گل از تراوت باران صبحدم، لبريز هواي باغ و بهار از نسيم و نم لبريز صفاي روي تو اي ابر مهربان بهار كه هست دامنت از رشحه ي كرم لبريز هزار چلچله در برج صبح مي خوانند هنوز گوش شب از بانگ زير و بم لبريز به پاي گل چه نشينم درين ديار كه هست روان خلق زغوغاي بيش و كم لبريز مرا به دشت شقايق مخوان كه لبريز است فضاي دهر ز خونابه ي رستم، لبريز ببين در آينه ي روزگار نقش بلا كه شد ز خون سياووش، جام جم لبريز چگونه درد شكيبايي اش نيازارد دلي كه هست به هر جا ز درد و غم لبريز لب دريا، نسيم و آب و آهنگ، شكسته ناله هاي موج بر سنگ. مگر دريا دلي داند كه ما را، چه توفان ها ست در اين سينه تنگ ! تب و تابي ست در موسيقي آب كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب فرازش، شوق هستي، شور پرواز، فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب ! سپردم سينه را بر سينه كوه غريق بهت جنگل هاي انبوه غروب بيشه زارانم در افكند به جنگل هاي بي پايان اندوه ! لب دريا، گل خورشيد پرپر ! به هر موجي، پري خونين شناور ! به كام خويش پيچاندند و بردند، مرا گرداب هاي سرد باور ! بخوان، اي مرغ مست بيشه دور، كه ريزد از صدايت شادي و نور، قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه هزاران نغمه دارم چون تو پر شور ! لب دريا، غريو موج و كولاك، فرو پيچده شب در باد نمناك، نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛ نگاه ماهي افتاده بر خاك ! پريشان است امشب خاطر آب، چه راهي مي زند آن روح بي تاب ! « سبكباران ساحل ها » چه دانند، «شب تاريك و بيم موج و گرداب » ! لب دريا، شب از هنگامه لبريز، خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ، در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛ چه بر مي آيد از واي شباويز ؟! چراغي دور، در ساحل شكفته من و دريا، دو همراز نخفته ! همه شب، گفت دريا قصه با ماه دريغا حرف من، حرف نگفته ! اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را اينگونه به خاك ره ميفكن ما را ما در تو به چشم دوستي مي بينيم اي دوست مبين به چشم دشمن ما را... سلام دريا، سلام دريا، فشانده گيسو! گشوده سيما ! هميشه روشن، هميشه پويا، هميشه مادر، هميشه زيبا ! سلام مادر، كه مي تراود، نسيم هستي، زتار و پودت . هميشه بخشش، هميشه جوشش، هميشه والا، هميشه دريا ! سلام دريا، سلام مادر، چه مي سرائي؟ چه مي نوازي ؟ بلور شعرت، هميشه تابان، زبان سازت، هميشه شيوا . چه تازه داري؟ بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته ! كه از سرودم رميده شادي، كه در گلويم شكسته آوا ! چه پرسي ازمن: - « چرا خموشي؟ هجوم غم را نمي خروشي ! جدار شب را نمي خراشي، چرا بدي را شدي پذيرا ؟ » - شكسته بازو گسسته نيرو، جدار شب را چگونه ريزم ؟ سپاه غم را چگونه رانم، به پاي بسته، به دست تنها ؟ خروش گفتي ؟ چه چاره سازد، صداي يك تن، درين بيابان ؟ خراش گفتي ؟ كه ره گشوده، به زور ناخن، ز سنگ خارا ؟ بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته، دلم گرفته ! درين سياهي، از آن افق ها، شبي زند سر، سپيده آيا ؟ نوشته شده در شنبه 7 اسفند1389ساعت 19:41 توسط ŤāηĦ䥀 ŧäηĦā | 9 رفیق شفیق -------------------------------------------------------------------------------- با گفتن:عزیزم جایت خالیست!! نه جای من پُر می شود و نه از عمق شادیهایت کم!!! فقط... دلخوش می شوم که هنوز بود و نبودم برایت مهم است!! ------------------------------------------------------------- بازم حرفای جدیدی دارم...بازم کمکم کنین چیکار کنم...؟؟ کنم هرشب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت ولی آهسته میگویم الهی بی اثر باشد... ادامه مطلب نوشته شده در پنجشنبه 5 اسفند1389ساعت 20:2 توسط ŤāηĦ䥀 ŧäηĦā | 10 رفیق شفیق -------------------------------------------------------------------------------- آخرين مطالب » دفتر عشق... » » » عاشقانه ها... » عاشقانه ها » » » » فریدون مشیری » Design By : Pichak About بهت نمی گم دوستت دارم،ولی قسم می خورم که دوستت دارم... بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی... نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی... اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم... اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صدام کن، قول می دم سکوت کنم.. اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صدام کن چون قلبم تنهاست... اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما پشتت میام... اگه یه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم... Menu خانه ایمیل قالب پروفایل Archives هفته اوّل فروردین 1390 هفته چهارم اسفند 1389 هفته سوم اسفند 1389 هفته دوم اسفند 1389 هفته اوّل اسفند 1389 هفته چهارم بهمن 1389 هفته دوم بهمن 1389 هفته اوّل بهمن 1389 هفته چهارم دی 1389 Links دل همیشه تنها عاشق تنها باران با تو ولی تنها تنها تو غمها دختر و پسر عاشق برای همه ی کسانی که دوستشان دارم من و عشقم ماهلا... دل نوشته های یک سایه ترنم عشق عشق گمشده جوجولی و پیشولی کلبه تنهایی عشق شرقی دست نوشته های تنهایی من دل من منو ببخش گولت زدم جیزین قولی!!!! برای تو که بهترینی درد و دل یار شب های تنهایی پسر تاریکی قالب بلاگفا Specific فال حافظ گالری عكس مسابقه وبلاگ برتر ماه تصاوير زيباساز وبلاگ افزایش قد با ورزش گردنبند جدید Design قالب وبلاگ : پيچك Others كد آهنگ فرزاد فرزین | شوك ابزار گفت و گوی آنلاین كد موسيقی نمایش وضعیت در یاهو , قالب وبلاگ , قالب بلاگفا فونت زيبا ساز پنج شنبه 4 فروردين 1390 6:29:57 بعد از ظهر ساعت فلشكد ساعت قالب وبلاگقالب بلاگفا جاوا اسكریپت mouse code|mouse code كد ماوس